آنچه میخوانید دلنوشتهایست از علی رحمانی، داروساز كه همسرش شهیده مائده (پرستش) دهاقین، داروساز را در جنگ رمضان حمله آمریكایی-صهیونیستی به كشورمان از دست داد. این جنگ زندگیاش را به دو نیم تقسیم كرده؛ پیش از پرستش و پس از او. روایتی از آرامشی كه با یك لبخند شروع میشد و جهانی كه با نبودنش رنگ دیگری گرفت.
من علیام…
و اگر بخوام صادق باشم، همه زندگی من به دو بخش تقسیم میشه:
قبل از پرستش، و بعد از پرستش.
تا وقتی او بود، جهان شكل دیگری داشت. هر چیزی معنا داشت، هر اتفاق كوچكی رنگی از آرامش داشت، و هر لحظهای یك دلیل برای شكر كردن بود. نمیدانم چرا، اما از روز اولی كه كنارش بودم، فهمیدم كه پرستش فقط یك همراه نیست؛ انگار بخشی از من بود كه سالها گم شده بود و تازه پیدا شده بود. با او، بودن ساده بود. عشق ساده بود. آرامش ساده بود.
ما كنار هم حتی از كوچكترین چیزها لذت میبردیم.
یك غذای سادهی دوتایی در خانه…
نه میز خاصی لازم داشت، نه مراسم.
همین كه روبهروی هم مینشستیم و او همانطور كه لقمهای كوچك برمیداشت لبخند میزد، برای من كافی بود.
گاهی میگفت: «علی، همینها خودش زندگی است.»
و من باور داشتم. با پرستش، همه چیز معنا داشت حتی سادهترین چیزها.
آرزو داشتم سفرهای بیشتری با هم برویم.
او عاشق شیراز بود، آن حال و هوای معنوی، آن كوچهپسكوچهها، حافظیه، عطر بهار نارنج…
میگفت شیراز یك جور حس آشنایی به او میدهد، انگار قبلاً آنجا زندگی كرده، انگار روحش آنجا راحتتر نفس میكشد.
حالا كه فكر میكنم، شاید میدانست قرار است مثل خیلی از شخصیتهای تاریخی كه شیراز را جاودانه كردهاند، خودش هم در دل من برای همیشه جاودانه بماند.
پرستش عاشق مردم بود.
این را نه فقط من، كه همه كسانی كه حتی یكبار او را دیده بودند، میگویند.
اگر بیماری توان پرداخت نداشت، كوتاهی نمیكرد. تا جایی كه میتوانست كمك میكرد، و این از سر وظیفه نبود از بزرگی روحش بود.
دلش از دنیا بزرگتر بود
گاهی با خودم فكر میكنم روح او آنقدر بزرگ بود كه دیگر در این دنیا جا نمیشد.
این روزها آدمهایی كنارم بودهاند كه شاید پرستش را فقط یكبار دیدهاند؛ اما همان یكبار برایشان كافی بوده تا بزرگیاش را بفهمند. خیلیها میگویند: «یك چیزی در نگاه و لبخندش بود كه نمیشد فراموشش كرد.»
و من هر بار این جمله را میشنوم، احساس میكنم تمام زندگی من در پرستش خلاصه می شد.
اسفند فصل مورد علاقهاش بود.
باور داشت اسفند بوی امید میدهد، بوی تولد، بوی پاكی. خودش هم متولد اسفند بود؛ شاید برای همین با این فصل یك جور پیوند ناپیدا داشت.
من هم پرستش را در اسفند پیدا كردم
و در اسفند از دست دادمش.
نمیدانم این تلخی تقدیر است یا طنز تلخ زندگی، اما اسفند برای من همیشه بوی تو را میدهد. زیبا، مهربان، كوتاه، و جاودانه.
18 اسفند 1404…
روزی كه دنیا بیرحمتر از همیشه شد.
او آن روز هم مشغول خدمت بود، مثل همیشه با همان آرامش و همان قلب وسیع.
و بعد… همه چیز در یك لحظه خاموش شد.
نه فرصتی برای خداحافظی، نه یك حرف آخر، نه حتی یك نگاه.
اما من باور دارم پرستش از آن آدمهایی بود كه رفتنشان هم شبیه بودنشان معنا دارد.
حتی در لحظه رفتن هم شبیه خودش بود آرام، بیصدا، روشن.
حالا من ماندهام و خاطره زنی كه هر تكهاش عاشقانه است.
زنی كه اگر هزار بار دیگر هم به دنیا میآمدم، باز هم او را انتخاب میكردم.
همان دختری كه دنیا را شاعرانه میدید،
در باران قدم میزد،
با شكوفهها حرف میزد،
و زندگی را به سادهترین شكل ممكن زیبا میكرد.
پرستش هنوز كنار من است.
در اسفند، در باران، در شكوفهها،
در غذاهای سادهی دوتایی كه هنوز هم دوست دارم برای دو نفرمان درست كنم…
در لبخندهایی كه بیدلیل روی لبم مینشیند
و در هر زیبایی كوچكی كه یادم میآورد عشق اگر واقعی باشد، مرگ فقط شكلش را عوض میكند تمام نمیشود.